جوجه جان جوجه جان ، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه سن داره

🐥🐣جوجو ی من🐣🐤

80-بار گناه داستان ششم (۶)

  میدونی جوجه یه اصل بزرگ تو زندگی ما آدما هست..اونم اینه که خودمون فکر میکنیم که خیلی از همه چی آگاهی  داریم اما در واقع از همه چی بی اطلاعیم .... کلا اصل و پایه ی انسان اینجوریه ،،...اکثریت ظاهر بین هستن و متاسفانه تا بوده همین بوده .... وقتی یکیو میبینی که پشت بنز آخرین مدل نشسته و ی عینک ری بن اصل هم به چشم زده واخرین مارک سیگار هم گوشه ی لبشه و چندتا خونه و ی شرکت بزرگ داره و تو ظاهر هم خوشگل و خوشتیپ میزنه  زیره لب آه میکشیم و میگیم واااااااااای چه آدم خوشبختی ، عجب خونه و زندگیی ، این شخص بدون شک هیچ غمی نداره ...... غافل از اینکه بدونیم که سرطان داره زره زره تمام وجودش رو میخوره.... یا اینکه ب...
4 مرداد 1392

84-سونوی ناگهانی ماه هفتم

سلام دوستان نمیتونم خیلی زیاد بنویسم دیشب از شدت ناراحتی زیاد خآبم نبرد نمیتونم خیلی توضیح بدم اما جریان این مزاحم به این سادگیا که شما فکر میکنید نیست و ماجرا  بسی پیچیده تر از این حرفاست .... امروز هم به دلیل اینکه مارتیا از دیشب واسه مامانش تکون نخورده بود رفتیم بیمارستان و نوار قلب و آزمایش و سونو ....شکر خدا همه چی خوب بود .، فقط فشارم خیلی پایین بود که به خاطر همون بستری شدم برای سرم .... بد از زهری هم برگشتیم خونه.... پسر قشنگم توی ۷ ماهگی : پهنای استخون جمجمت هفت و ۳ دهم سانتی متر پهنای شکمت شش و ۸ دهم سانتیمتر وزنت ۱ کیلو و ۳ گرم هنوز هم کلی جا داری برای بزرگ شدن وضیت دهانه ی...
4 مرداد 1392
2516 0 123 ادامه مطلب

همین الان تمومش کنید.....

بسسسسسسسسسسسسسسسس کنین جم کنین این بساطتون رو با شما هستم رونا خانم که خودت رو جای سحر مامان آرتین جا زدی من آی پی دوستام رو خوب میشناسم و خوبم میدونم در پس پرده، که تو کی هستی واقعا ازت همچین انتظاری نداشتم به چه حقی بر میگردی به دوستای من انقدر توهین میکنی؟؟؟ کی بهت اجازه داده که خودت رو به جای سحر جا بزنی فکر کردی ما هم مثل خودت خریم جمش کن این میدون جنگی رو که راه انداختی از مدیریت همینجا خاهش میکنم که پیگیری کنه حق نداری  وبلاگ ی بچرو به گند بکشی حتا اگه شده وبمو حذف کنم و از اینجا برم نمیزارم که به دوستام بی حرمتی کنی مشکلت با منه نه با دوستای من اینو بفهم ...
4 مرداد 1392
2323 0 175 ادامه مطلب

83-یک جرعه محبت بنوشیم

سلام دوستان این مطلب اول از همه مربوط به شما میشه و در پس پرده مربوط به مارتیا اول از همه ، امروز صبح زانیار رو عمل کردن و ی عکس مربوط به شیوه ی عمل رباط ACL واستون میزارم تا یکمی آگاهی پیدا کنیم. شکر خدااااااااااااا عمل خوبی بود و دکترا از وضیتش کاملا راضی بودن حالش هم خوبه و فردا هم از بیمارستان مرخص میشه ، فقط خیییییلی باید مراقب باشه و همه کلی تاکید کردن که اگه میخاد زودتر خوب بشه باید خیلی هواسش به خودش باشه... دیگه اینکه بااااز هم از همتون که این مدت واقعا به فکرم بودین یک دنیا ممنونم ممنونم از اینکه توی همه ی شرایط انقدر هوامو دارین ، از دلداریهااتون و از جواب های کوبندتون به مزاحمین ممنونم ...
4 مرداد 1392
2936 0 111 ادامه مطلب

۷-81ماهگی مارتیا + لباسهای جیقیلی

سلام پسر مامان عزیزه دلم ۷ ماهگیت مبارک باشه عشقم ، دقیقا ۷ ماهه تمامه که تورو تو وجودم دارم و از این بابت که دیگه تهنا نیستم روزی میلیون ها بار خداروشکر میکنم . خوشحالم خوشحالم خوشحالم خوشحالم و بااااااااااااااز هم خوشحالم از داشتنت از بودنت از تکون خوردنت از لگدات  گاهی وقتا واژه ای برای توصیف احساسات وجود نداره... گاهی وقتا فقط دلم میخاد دستم رو بزارم رو دلم و محکم فشار بدم و با یه صدای آروم بگم: ممنونم که هستی... از خدا میخام تا کمکم کنه بتونم بهترین مادر واست باشم پس تو هم : بهترین فرزند برای من باش نمیخام بهت دروغ بگم ، یا خیلی بزرگونه حرف بزنم ...به ساده ترین صو...
4 مرداد 1392

82-تصادف زانیار

سلام جوجه خوبی مامانی؟ مامان که حالش زیاد جالب نیست ولی داره سعی میکنه که به خودش مسلط باشه تا جوجه طلاش اذیت نشه. دوستان فقط اومدم بابت این تاخیر های پی در پی عذر خواهی کنم و بگم که من و مارتیا حالمون خوبه اما زانیار تصادف کرده.... از قسمت پا بدجور صدمه دیده ، دکترا میگن چیزی نیست اما باید ی عمل کوچولو بشه!!!!!! منم که خدای استرس! حرفشون رو نمیفهمم اصلا ..... اگه چیزیش نیست پس عمل واسه چی؟؟؟؟؟ یادتونه یبار آینه افتاد شکست به خدا معتقدم این بدبیاری ها هنوزم از گور اون آینه هه بلند میشه .... سی میکنم زودی خبر دقیقش رو بدم . عموهاش  و پسر عموش میدونستن . نامردا تازه بهم خبر دادن......
31 تير 1392
2631 0 110 ادامه مطلب

78-سفرنامه ی 1

سلام سلام و صد سلام اول به شما دوستهای خوبم و بعد هم به یکی یدونه پسر خوشگل و آرومم که الان عین خرس آلاسکا لالا کرده و تکون نمیخوره... اول از همه از تک تکتون به خاطر اینکه مثل همیشه به یادم بودین تشکر میکنم باور کنید دلم برای مهربونیای همتون یه ذره شده بود .... وقتی داشتم پیغاماتونو میخوندم اشک شوق از چشمام میومد و اصلا باورم نمیشد که این همه بهم لطف داشته باشید چی میتونم بگم جز همین ٥ کلمه ی ساده : دوستتون دارم دوستای با معرفت از سایا جون  و عاطفه جون هم که بی اندازه ممنونم که توی این مدت همش به فکر من و مارتیا بودن و از راه دور هوامونو داشتن . ...ایشالا بتونم جبران کنم خوشگل خانوماااا ...
23 تير 1392

79-سفر نامه ی ۲ - تصویری

زمان رفتن - فرودگاه زیبای امام   هواپیمای اولی   طلوع خورشید در هواپیما         ghaza  یا مرغ بود یا بیف     رسیدن به ترکیه ، فرودگاه آتاتورک / ترانزیت اول                  عکس مارتیا در ادامه مطلب بازدید فراموش نشه هواپیمای دوم                           غذای دومی که اصلا نتونستم لب بزنم (حال...
21 تير 1392